درباره ی یونگ


درباره ی یونگ

 در بیست و ششم ژوئیه 1875 Carl Gustav Jung کارل گوستا یونگ در کسویل، شهری در دریاچه ی کنستانتین در کشور سوئیس بدنیا آمد. پدر او یوهان پل یونگ، در کلیسای اصلاح شده ی سوئیس کشیش بود و مادرش امیلی پریسورک یونگ، دختر یک عالم الهیات بود. در واقع هشت تن از عموهای یونگ کشیش بودند. بنابراین مذهب و طب در خانواده ی او رایج بودند. خانواده ی مادر یونگ به وجود ارواح و عرفان اعتقاد داشتند. و پدر بزرگ مادری او ساموئل پریسورک، به نیروهای غیبی اعتقاد داشت و اغلب با اموات صحبت می کرد.

یونگ پدرش را به صورت یک ایده آلیست احساساتی که درباره ی اعتقادات مذهبی اش عمیقا تردید داشت توصیف کرد.

او باور داشت که مادرش دو صفت مجزا دارد. از یک سو، زنی واقع‌بین و با محبت بود، اما از سوی دیگر بی ثبات ، اسرار آمیز و غیب بین بود.

یونگ

وی در سالهایی که به مدرسه میرفت به تدریج از دو جنبه ی مجزای خودش آگاه شد و آنهارا شخصیت های شماره ی یک و دو نامید. در آغاز او هردوشخصیت را اجزای دنیای شخصی خودش میدانست، اما در اواسط نوجوانی متوجه شد که شخصیت شماره ی دو بازتاب چیزی غیر از خودش است . او سالها بعد فهمید که شخصیت شماره دو با احساسات وشهودهایی با تماس بوده که شخصیت شماره ی یک آنها را درک نمیکرد. شخصیت شماره ی یک یونگ بین پانزده تا نوزده سالگی یونگ بیشتر حاکم شد و به تدریج دنیای پیش آگاهی های شهودی را سرکوب کرد. طبق نظریه ی نگرش های یونگ،شخصیت شماره ی یک برونگرا و با دنیای بیرونی و عینی هماهنگ بود در حالیکه شخصیت شماره ی دو او درونگرا بود و به سمت دنیای ذهنی وی گرایش داشت بنابراین یونگ در سالهایی که به تحصیل اشتغال داشت عمدتا درونگرا بود اما زمانیکه باید برای کار آماده میشد و سایر مسئولیت های عینی را برآورده می کرد بیشتر برونگرا شد. و این نگرش تا زمانیکه دچار بحران میانسالی شد و یک دوره درونگرایی شدید را تجربه کرد حکمفرما بود.

اولین انتخاب حرفه ای وی ، باستان شناسی بود ، اما به زبان شناسی ، تاریخ ، فلسفه و علوم طبیعی هم علاقه داشت. انتخاب رشته ی یونگ پزشکی بود.در سال 1900 دوره ی پزشکی را در دانشگاه بازل به اتمام رساند و در بیمارستان روانی در شهر زوریخ مشهورترین بیمارستان روانی دستیاری روانپزشکی بلولر شد.

او وقتی کتاب تعبییر رویاهای فروید منتشر شد آن را خواند اما خیلی تحت تاثیر آن قرار نگرفت.

در سال 1906 یونگ و فروید مکاتبات مستمره ای را آغاز کردند و یونگ و فروید در اولین ملاقات سیزده ساعت بی وقفه باهم گفت و گو کردند.

اما این دو در سفر هفت هفته ای به ایالت متحد آمریکا بینشان تنش هایی ایجاد شد و همین تنشها باعث شد به روابطشان صدمه بزند. و در سال 1913 این دو مرد به نامه نگاری خود خاتمه دادند و یونگ از ریاست انجمن بین المللی روانکاوی و عضویت در آن کناره گیری کرد.

سال ها بعد از قطع رابطه ی این دو برای یونگ دوران تنهایی و خودکاوی بود. او از دسامبر 1913 تا 1917 دستخوش عمیقترین و خطرناکترین تجربه ی زندگی اش شد. سفری به اعماق روان ناهشیار خودش که در این دوره از زندگی یونگ ماروین گلدروت دوران او را بیماری خلاق نامید.

گرچه سفر او به ناهشیار خطرناک و عذاب آور بود ضروری و مفید هم بود.یونگ با استفاده از تعبییر یونگ و تخیل فعال سرانجام توانست نظریه ی منحصر به فرد خودش را به وجود آورد و نظریه ی شخصیت مجزایی را به نام روانشناسی تحلیلی بوجود آورد . که بر این فرض استوار است پدیده های اسرار آمیز میتوانند بر زندگی همه ی افراد تاثیر بگذارند. یونگ معتقد بود که هر فردی نه تنها توسط تجربیات سرکوب شده ، بلکه به وسیله ی تجربیات هیجانی خاصی که از نیاکان او به ارث رسیده اند برانگیخته میشوند. این تصورات ارثی ، آنچه را که یونگ ناهشیار جمعی نامید، تشکیل میدهند. ناهشیار جمعی شامل عناصری است که افراد هیچگاه به صورت فردی آنها را  تجربه نکرده اند، بلکه از نیاکان آنها منتقل شده است. تعدادی از عناصر ناهشیار جمعی بسیار رشد یافته اند و کهن الگوها نامیده میشود.

نظریه ی یونگ خلاصه ای از اضداد است. افراد هم درونگرا هم برونگرا، منطقی و غیرمنطقی، زن و مرد، هشیار و ناهشیار هستند.و رویدادهای گذشته به آنها فشار می آورد و در عین حال انتظارات آینده آنهارا به سمت خود میکشاند.از نظر یونگ همه ی افراد نگرش درونگرا و برونگرا دارند اگر کسی عمدتا به درونگرایی هشیار متکی باشد برونگرایی عمدتا در او به صورت ناهشیار میماند. اگر نگرش برون‌گرا در سطح هشیار رشد زیادی کرده باشد در این صورت نگرش درونگرا نا هشیار میماند.

این پیر فرزانه کوسناخت در ششم ژوئن 1961در زوریخ، چند هفته زودتر از هشتاد و شش سالگی در گذشت.

شهرت او در زمان مرگش فراگیر بود و از روانشناسی به فلسفه،مذهب، فرهنگ عامیانه گسترش یافته بود.